کاش سرنوشت جز این می نوشت!!!

 

 

آدمى که دوستت دارد خيلى زود برايت عادى ميشود...

حرفهايش....

دوستت دارم گفتن هايش...

توقع هايش...

و چون تصور ميکنى که هميشه هست و دوستت دارد...!!!

هيچوقت نگاهش نميکنى و نگرانش نميشوى و....

براى از دست دادنش نميترسى....!!!

اما... . . .

او هم آدم است...

روزى ک کارد به استخوانش برسد, کوله بار اندوهش را بر ميدارد و بى سر و صدا ميرود....

آن روز بى اراده صدايش ميزنى اما.....

جوابى نمي آيد...

فقط برايت جاى پايش ميماند......

افسوس...

قدر آدما رو تا وقتى هستن بدون...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت6 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

 

 

 

بعضی آدم ها را نمیشود که یکهو تمامشان کرد.

بعضی آدم ها آنقدر خوبند که حالت را خوب میکنند،

که تمام شدنشان برای تو سخت است،

همین است که تمامشان نمیکنی،

سعی میکنی آرام آرام کنار بکشی اما نمیشود که بشود...

اما میدانی بودنت هم برایشان چندان خوشایند نیست

و گاهی آزاردهنده میشود اگر زیاد باشد...

میدانی؟

راستش گاهی آدمی از جایی به بعد، آدم های نصفه نیمه را هم قبول میکند،

دوست های نصفه نیمه را هم می پذیرد...

میداند که اولویت های آدم ها انقدر زیاد است که بهشان اجازه ندهد

که بخواهند تمام وقت باشند،

اما بودشان خوب است، انرژی بخش است...

همه چیز را خودت قبول میکنی،

می پذیری کم و زیاد بودنشان را،

دیر یا زود شدن های بودنشان را...

دوستت می مانند، دوستشان می مانی

اما با همان شرایط نصفه نیمه...

میدانی،

گاهی دوستی های نصفه نیمه چندان هم بد نیست...

+نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت6 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

 

 

آدمی گاهی در روند زندگانیش دچار تغییرات میشود،

ناخواسته درون پیله اش میرود، روابطش محدود میشود،

خود به خود خودش را از همه جا کنار میکشد،

نه آن که بخواهد از عمد این طور باشد...نه...

این اتفاقات کاملا ناخواسته اتفاق می افتد

و آدمی را وارد یک وادی میکند که کم کم نسبت به همه چیز سرد میشود،

مانند قبل عشق نمی ورزد و دیگر حال و حوصله قبل را ندارد...

شاید هم انگیزه اش را ندارد...

چه اتفاقی می افتد که آنقدر غارت را عمیق حفر میکنی

که حتی شاید تا یک سال یا بیشتر درون آن بخزی و بیرون نیایی...

شاید انتظار پروانه شدن را میکشی که اینطور دور خودت پیله ای می تنی...

اما کم کم باز احساسات درونت زنده میشود،

کم کم باز دوباره انگار زندگی رنگ زندگی میگیرد،

دوست داری که به تمام دنیای پیراموت عشق بورزی

و تمام دنیای پیرامونت از تو انرژی بگیرند...

این میشود که باز این بار هم بی آن که خودت نقشی داشته باشی

باز احساسات درونت زنده میشود،

انگار دم عیسایی درونشان زنده بشود، دوباره روحت از نو زاده شود...

این بار اما دیگر دلتنگ خود قبلیت نمیشوی،

این بار اما میدانی با تغییراتی که کرده ای که از قضا خیلی هم دوستشان داری

اما باز هم با احساس شده ای،

باز هم عاشق همه چیز شده ای،

باز از پیله ات بیرون آمده ای و چون پروانه ای که سختی ها را تحمل کرده بال میزنی،

رها ، آزاد، پرواز میکنی

و تمام دنیای اطرافت را سرمست میکنی...

آن که آدمی احساسات درونش اینقدر زنده بشود

اصلا بد نیست اما آن که عقلش هم طی تغییراتش موازی احساسش شده باشد

یعنی آن که درون غار رفتنش،

یعنی پیله تنیدنش یک اتفاق بسیار مثبت و خوب در زندگانیش بوده است

که حتی اگر به یکی دوسال هم کشیده باشد

باز هم میتواند تا همیشه از آن به عنوان اتفاق خوب زندگیش یاد کند...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت8 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

 

از یک جایی به بعد تصمیم میگیری که بی توقع بشوی

کاملا، تصمیمت را میگیری و از بعد از آن تمرین صبوری کردن را هم در کنارش آغاز میکنی...

آدمی از یک زمانی تصمیمش را میگیرد

که دیگر توجه یا عدم توجه آدم هایی که برایش مهم بوده اند،مهم شده اند

چندان تفاوتی در رفتارش، در حالش نداشته باشد...

آدمی از یک جا به بعد تصمیم میگیرد که

همانی باشد که مثل همیشه قطب تاثیرگذار جمع بوده است

و به کل دنیای اطرافش و به کل محیط پیرامون خودش عشق می ورزیده

و همه‌ تخت تاثیر رفتار او هستند

و حالش کل پیرامونش را تحت شعاع خود قرار می دهد....

آن وقت است که تصمیم میگیری دیگر بعضی حرف ها را نبینی،

بعضی رفتارهای ناخوشایند را گذشت کنی و بگذری،

بی توجهی ها را به حساب سرشلوغی و متفاوت بودن و سبک متفاوت زندگی بگذاری

و بی هیچ توقع و منتی رفتار کنی...

آدمی از جایی به بعد تمرین ریاضت میکند،

تمرین صبور شدن میکند

در برابر همه نابه هنجاری هایی که میبیند

و آن وقت است که کم کم در ناخودآگاهش این تمرین ها موثر میشود

و کم کم حساسیتش کم میشود

نسبت به همه چیز و توقعاتش که کمرنگ شد آرامشش هم بیشتر میشود...

در زندگی همیشه سعی باید کرد

آنقدر قطب موثری بشوی که

دوقطبی های رابطه ات بیشتر تحت تاثیر توی مثبت باشد تا قطب منفی مقابلت،

آن وقت است که آرامشت هم بیشتر میشود....

+نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت7 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

  

 

رابطه ای که تمام شد را اجازه بده تمام بشود،

فرقی نمیکند رابطه دوستی باشد یا عاشقانه...

رابطه ای که به آخر رسید را اگر تمامش نکنی

یا باید یک طرف پیش ببری، یا باید آنقدر کش بدهی

تا روزی روزگاری با دلخوری و کشمکش و دعوا تمام بشود...

همین است که میگویم رابطه ای که تمام شد مثل مرده می ماند،

شنیده ای خاک مرده سرد است؟

بعد که مرده را خاک میکنند کم کم همه فراموش هم که نکنند ،

کنار می آیند...

همین است رابطه های تمام شده هم،

هرچه شیمی درمانیش کنی باز هم تمام میشود،

باز هم تهش همانی میشود که از اول نمیخواستی بپذیریش...

در این دنیا همه چیز مشمول گذر زمان میشود ، نمیشود گفت آسان است،

نمیشود قبول کرد که راحت است،

هرکاری که شروعش آسان است را که نمیشود گفت آخرش هم آسان تمام بشود،

گاهی آنقدر پیچیده میشود که دیگر تمام کردنش کار هر آدمی نیست...

اینطور میشود که دوستی کردن و عاشقی کردن راحت ترین کار شاید باشد

اما دوست ماندن و عاشق ماندن سخت ترین کار روی زمین

و سخت تر از آن تمام کردن رابطه ای که مانده ای

و از آن برای خودت چه کاخ ها که نساخته ای...

اما راستش آخر همه این تمام نکردن ها،

اخر همه این راه ها و گاهی اشک و آه ها به یک جا میرسد

و چه تلخ است که باید این را بالاخره پذیرفت که

"رابطه ای که مرده است دیگر زنده نمیشود، حتی با شوک و اشک و زاری".

+نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت7 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

 

حرف هایی هست که همیشه در دل آدم باقی می مانند،

نه آن که کسی نباشد که بخواهی به او بگویی و نتوانی،

نه آن که حرف هایی باشند که از سر تنهایی و بی کسی باشند... نه

هر آدمی در زندگیش حرف هایی دارد که فقط و فقط خودش میداندشان،

اصلا اسمش را میگذارم رازهای نهانی آدمی 

از جنس حرف هایی که دلت نمیخواهد هیچ کس بداندشان،

در دلت آنقدر جایش امن است که همیشه نگهشان داشته باشی،

اما همین حرف ها، گاهی غلغلکت میکنند

که ای کاش بیرونشان بدهی و با کسی آن ها را در میان بگذاری

و اما میدانی که باز هم دلت نمی آید...

اینطور میشود که دلت میگیرد از همه چیز...

اصلا گاهی هم اینطور است،

دلت از حرف های ناگفته ای که نمیخواهی به کسی بزنی میگیرد...

+نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت8 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

میدانی

بعضی آدم ها تو را بلدند،

میدانند که کجا باید سکوت کنند، کجا باید هم حرفت بشوند،

کجا میتوانند با لبخندی از کنارت رد بشوند

و کجا میتوانند تا آرام شدنت و بند آمدن اشک هایت کنارت باقی بمانند...

این ها همان هایی هستند که

نقاط ضعف وقوت تو را خوب میدانند

و اگر به آن ها مهلت بدهی میتوانند کاملا تو را آنالیز شخصیتی کنند...

اما میدانی؟

گاهی همین بلد بودن ها کار دستت میدهد، کار دستش میدهد

که ایجاد توقعات میکند، که باعث میشود گاه سوتفاهم پیش آید

که مگر تو نمیدانستی که من از فولان کار بیزارم؟

اصلا این تصور را ایجاد میکند که میخواهد نقاط ضعفت را علیهت استفاده کند...

اما گاه واقعا بی منظور است...

سوتفاهم است اصلا...

اما خب آدم هایی هم هستند که

از نقاط ضعف یکی علیهش استفاده میکنند،

این آدم ها انسان نیستند، بویی از آدمیت نبرده اند، از انسانیت هیچ نمیدانند...

اما آدم هایی که نقاط ضعفت را هم قوت میکنند،

اصلا کاری میکنند که تو را شرمنده تمام خوبی هایشان کنند،

که هروقت حالت خوش نبود،

که هروقت حالت گرفته بود،

که هروقت دلت حرف زدن میخواست

بدانی یک نفر هست که میتوانی در کنارش بلند بلند فکر کنی،

که آرامشت را با او تقسیم کنی، که شادیت را با او سهیم بشوی...

آدم هایی که بین تمام برنامه هایشان همیشه دنبال جای خالی میگردند

تا بتوانند دوستت بمانند، تا در کنارت داشته باشیشان...

راستش هرآدمی در زندگانیش باید حداقل یک نفر از این آدم ها داشته باشد

که اگر از یک نفر فراتر برود یعنی خوشبختیش کامل است...

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت7 قبل از ظهرتوسط baboloha | |



راستش...

آدمی در زندگانیش به جایی می رسد که دیگر از حذف آدم ها دلگیرنمیشود،

نه آن که بخواهد بی تفاوت باشد،

افسرده باشد یا از اساس به رفت و آمد آدم ها بی اهمیت باشد،

نه...

تنها مساله آن است که آنقدر خوب خودش را شناخته است

و به نقاط و ضعف خودش واقف شده است

که دیگر میداند که اگر تصمیم به حذف کسی گرفت یعنی تفاوتی دیده است،

یعنی شباهتی نبوده است ، یعنی آن آدم تاثیر منفیش در زندگیت غالب است

و در حال آسیب زدن به زندگی شخصی توست

و به جای ان که باعث رشد و تعالی تو بشود باعث پسرفت تو است......

اما حذف آدم ها آن جا سخت می شود که پای خاطرات در میان باشد،

خاطرات خوبی که آدمی را شبیه به آن زندانی می کند

که پایش را زنجیر کرده اند و می خواهد رها بشود اما پای رفتنش نیست...

اما میدانی؟

آدمی هرچه بیشتر تلاش کند خودش را اسیرتر می بیند

و تفاوت ها بیشتر باعث آزارش می شود تا آرامشش و این می شود

که اگر زودتر دست به حذف نزنی روزی تمام خاطرات خوبت هم حذف می شود

و همه ابهت آن آدم هم جلوی چشمت فرو می ریزد...

اما راستش آدمی که خودش را خوب شناخته باشد

قطعا از پس این مهم بر خواهد آمد ،

به این خاطر می گویم که اگر آدمی خودش را خوب شناخته باشد

دیگر بعد از تمام شدن همه چیز می داند

خاطرات خوب دلیل خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست،

می داند دلتنگی دلیل خوبی برای نزدیک شدن مجدد نیست...

میداند که تفاوت هاست که حکم جدایی و خداحافظی ها را می دهد...

اینطور دلش آرام می شود و می داند که بهترین تصمیم در لحظه را گرفته است

تا روزی اگر به عقب بازگشت بداند تمام دلایلش درست بود

و حسرت هیچ چیز بر دلش نماند...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت10 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

 

تو...

مال من نیستی و میروی و من خوب میدانم

این رفتن، نه حالا نه چند ماه دیگر برگشتی ندارد اما دل خوش به معجزه ای ...

انتظار می کشم روزهای نبودنت را...

تو میروی و من بهتر میدانم دیگر دل بستن خطاست و من...

همچنان سردرگم اما خوشحال از رسیدن به آنچه خواستی...

تو میروی و من می مانم  با آرزوی روزهای خوب برای تو...

برای شادی بی پایان برای خنده از ته دلت...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت2 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

 آدمست دیگر...

گاهی دلش میخواهد یک نفر یک جایی دوستش داشته باشد،

و این یک نفر همانی باشد که خودش هم بی میل نیست به او...

هرچقدر هم که مقطعی باشد، هرچقدر هم که گذرا و لحظه ای باشد

اما آدم لحظاتی از زندگیش دلش میخواهد با تمام وجود یکی او را دوست داشته باشد

و دوست داشتنش را ابراز کند...

از آن دوست داشتن های دوستان و رفیقان و خانواده اما نه...

از همان دوست داشتن های خاصی که حس میکنی خواسته شده ای...

از همان دوست داشته شدن های خاصی که گفتار احتیاج ندارم و اما با رفتار مشخص میشود...

احساس است دیگر، نمیشود که با او جنگید که، که اگر بجنگی هم پیروز خودش هست...

حال هرچقدر هم که عقل دلت را وتو کند دست آخر باز هم دلت مثل همان کودک دوساله ای می شود

که پابر زمین میکوبد و بر خواسته اش اصرار می ورزد...

آن وقت است که آدمی در دلش یک حفره پراز خالی میبیند که دلتنگش میکند

و باعث میشود خالیش پر از دلتنگی بشود...

آدمی گاهی احساساتش بد غالب میشود...

 

                                                                                     "ریزنویس"

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت2 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

میدانی،

همیشه که گفتار و رفتار مثل هم نمیشود،

اصلا میتوانم شرط ببندم که نصف بیشتر مردم گفتارشان یک چیز است و رفتارشان چیز دیگر

همین است که

گاهی حتی لازم نیست کسی حرفی به میان بیاورد از احساسش، از منظورش

رفتار گویای هر آن چه که باید هست،

همیشه که لازم نیست همه چیز را فریاد زد،

گاه رودربایسی، گاه خجالت زدگی، یا حتی بعضا حس ترحم

به آدم ها اجازه نمیدهد تا کار را یک سره کنند و گفتارشان و رفتارشان را یکسان کنند،

درست مثل همان آدم هایی که دلشان با گفتارشان متناقض میشود،

اما انگار چاره ای هم نداشته باشند،

اما میدانی؟

حقیقت امر آن است که حتی اگر رفتار و گفتارت متنقاض شد،

حتی اگر حس کردی نمیتوانی حرفت را روراست بگویی،

تمام تلاشت را کن تا زبانت تلخ نشود،

زبان تلخ آدم ها را نابود میکند، حرف آدم ها را پیر میکند،

زبان تلخ از بدترین صفاتیست که نمیتوانم حتی به اجبار به آن نسبت انسانی بدهم...

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت8 قبل از ظهرتوسط baboloha | |

 

 

دلتنگی ها و دل گرفتن هاییست که به آن هامفهوم بی دلیل نسبت میدهم،

آن قدر نامفهوم و مبهم است که تنها حسی که به تو می دهد

یک حس کرختی، بی احساسی و بی حسیست...

تنها تو را خیره به هر آن چه که در اطرافت در حال اتفاق است میکند،

انگار که گوشت را گرفته باشی بر روی تمام صدای اطرافت و حتی هدفونت در گوشت باشد

اما هیچ صدایی دیگر شنیده نشود،

نمیدانم که چگونه میشود که با دنیای بیرونت اینطور ارتباطت قطع میشود،

اما قطعا یا با جایی در آینده ارتباط برقرار کرده ای

یا جایی در گذشته که اینقدر گیج و گنگ و لال زل زده ای به اطرافت

و همه چیز نامفهوم شده است...

اسمش را نمیدانم چه میتوان گذاشت اما عالمیست برای خودش،

دنیایی دیگر است که وقتی تمام میشود مدت زمانش دیگر یادت نمی آید

حتی در ذهنت چه گذشت،حتی نمیدانی به چه فکر میکردی،

انگار از دنیای رویا بازگشته باشی...

راستش هنوز هم نمیدانم این که اینطور دلت بگیرد

و اینطور دلتنگ بشوی خوب است یا بد...

اما میدانم که بخشی از زندگیست که اگر نباشد

دلتنگ حال و هوایش میشوم...

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت9 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

 

میدانی؟

آدم هایی هم هستند که از عزیز بودنشان است که میگذاری ازشان و میگذری...

آنقدر برایت دوست داشتنی هستند که به خاطر خودشان هم که شده، که اذیت نشوند،

که در کنار تو آرامش خاطرشان بهم نریزد ،

رهایشان میکنی، اما دورادور آنقدر مراقبشان میشوی که کوچکترین غمشان انگار برتو اثر گذارد،

اما انگاربخواهی صبرت را امتحان کنی، و این میشود که دم نمیزنی، اصلا نمیتوانی دم بزنی...

میدانی که اگر بهشان نزدیک بشوی، اذیت میشوند، اذیت میشوی...

بعضی ادم ها دورادور عزیز هستند...

شاید به تو مغرور بگویند، شاید بی رحمت خوانند،

شاید هم بدترین ها در ذهنشان به تو نسبت بدهند

و تو میدانی که اما عزیزترینند و تو تنها به خاطر خودشان است که اینطور رفتار میکنی...

گاهی سخت است دوری اما تنها چاره کار در همین است که

  گذرزمان همه چیز را انقدر کمرنگ کند تا شاید احساساتت هم بنده عقلت بشوند

و آن گاه بتوانی با خیال راحت نفس عمیقی بکشی و با خودت زمزمه کنی

 این نیز گذشت...

+نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت8 قبل از ظهرتوسط baboloha | |


 

 یه وقت هایی هست که میخواهی نباشی تا دلتنگت بشوند،

میخواهی نباشی تا ببینی چه کسانی برای بودنت تلاش میکنند،

آدمیست دیگر، انگار برای ان که بتواند هم خود را پیدا کند

و هم آدم های خوب زندگیش را خودش را به عمد گم میکند،

آن وقت است که دیگر جلووی چشم نیست، دیگر حضور خودش را کمرنگ میکند

و تقریبا ناپدید میشود، بعدتر ها آن آدم هایی که حالش را میپرسند،

که عدم حضورش را احساس میکنند انگار عزیزتر شده باشند،

انگار روحیه آدمی هم شاداب تر شده باشد آن وقتی که میفهمد

هنوز هم خاطرش برای بعضی آدم ها اینقدر عزیز است و دوستش دارند...

همین است که میگویم به آدم ها فرصت بده تا دلشان برایت تنگ بشود،

میگویم زیاد نباش تا زیادی نشوی،

گاه با خودت خلوت کن تا هم خودت را راحت تر بازیابی کنی و شاداب تر بشوی

و هم اطرافیانت را بهتر بشناسی و عزیزترهایش را جمع کنی و بیشتر دوستشان بداری ...

آدمی گاه باید از عمد خودش را از جلوی چشم دور کند...

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت3 بعد از ظهرتوسط baboloha | |


 

گاهی هم آدمی باید بگذارد و بگذرد...

گاهی وقتی آدمی می ماند از خودش بیشتر تصویر یک آدم نفهم به جای میگذارد

که همه فکر میکنند نمیفهمد، متوجه نمیشود...

واقعیت آن است که میفهمی، متوجه میشوی اما نمیخواهی باور داشته باشی،

دلت میخواهد بارها و بارها بخودت فرصت دوباره بدهی

فارغ از ان که این فرصت ها خودشان قاتل روحت هستند،

که باعث میشوند روزی برسد که به جای آن که خودت با پای خودت بروی، کنارت بگذارند،

آن وقت است که دردت میگیرد، که ناراحت میشوی که چرا از اول کار خودت نرفتی...

آدمیست دیگر، اشتباه میکند، درس نمیگیرد و باز هم دوباره میخواهد اشتباهش را تکرار کند،

اما غافل از ان است که اشتباه بار اول تجربه است

و بار دوم بیشتر شبیه به یک حماقت احمقانه...

اصلا آدمی که در مرحله اول به خودش احترام نگذارد حرمتش زیر سوال رفته است...

همین است که میگویم همیشه طوری رفتار کن که حمایت کنی از تجربه هایت،

نه آن که حماقت کنی و بعد تلخند بزنی بهشان...

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت7 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

 

راستش جدی گرفتن روابط غیرجدی همانقدر خطرناک و بی نتیجه هست

که جدی نگرفتن روابط جدی هم هست...

آن که آدمی بتواند روابطش، مرزها و حد و حدودش را در برخورد با آدم ها بداند هنر است...

خورشید اگر از حدی بیشتر به زمین نزدیک بشود،

میسوزاند همه چیز را و اگر دورتر بشود همه چیز یخ میزند...

روابط آدمی هم مشمول همین قانون است،

که اگر بخواهی زیاد نزدیک بشوی طرفین میسوزند و

اگر دور بشوی طرفین قلبشان ، دلشان سرد میشود...

گاهی اما احساس این قوانین را نمیفهمد،

اما باید به او فهماند که رابطه ای که پایه و اساس آن جدیتی نداشته است را

هرکاری کنی به اجبار جدی نمیشود،که اگربخواهی جدیش کنی

طرف مقابلت را به همراه خودت سوزانده ای...

راستش به نظرم رابطه ای که بخواهد جدی بشود خودش خودبه خود میشود،

اصلا نیازی به تلاش نیست...

اصلا نیازی به آب و آتش زدن خودت نداری که این تلاش نتیجه عکس اگر ندهد

اما نتیجه مثبتی هم نخواهد داشت...

همین است که میگویم حد و مرزهایت را بدان و مشخص کن،

تا میتوانی از لحظاتت استفاده کن ،

لذت ببر و از کنار آدم ها بودن شاد باش و نگران تهش نباش

و همین است که من عاشق این شعر فروغ شده ام که همیشه می گوید:

" آري، آغاز دوست داشتن است ،گر چه پايان راه ناپيداست ،

من به پايان دگر نينديشم، كه همين دوست داشتن زيباست "

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت10 قبل از ظهرتوسط baboloha | |

 

یک جایی هست در زندگی که دیر یا زود به آن میرسی...

آن هم وقتیست که مفهوم دوست داشتن بهتر از عشق هست را با پوست و خونت میفهمی...

شاید هم آن وقتی باشد که یکی رو دوست داری اما عاشقش نیستی اما میدانی که همین دوست

داشتن است که به تو آرامشی می دهد که دیگر نگران پایان نیستی...

آن وقت است که میفهمی آدم میتواند عاشق یک نفر باشد،اما زمان به او ثابت کند که دوستش ندارد

و اما میتواند کسی را در گذر زمان آنقدر دوست داشته باشد که حتی دلش نیاید عاشقش باشد که

عشقش کورش کند و هیجاناتش باعث دورتر شدنش بشود...

اما شیرین ترین همان است که عاشق کسی بشوی که دوستش داشته ای،دوستش داری و بهترین

و نزدیک ترین رفیقت شده است که میتوانی در کنارش بلند بلند فکر کنی،بی ترس قضاوت شدن

خودت باشی و حس کنی که کمک های دوستانه اش و همراهیش را همیشه کنارت احساس خواهی

کرد و اما شیرین تر از آن همان وقتیست که میفهمی

میتوانی تا همیشه هم دوستش بداری و هم عاشقش باشی...

اما امان از آن زمانی که آدمی متوجه میشود که بعضی آدم ها را تنها میتواند دوستشان داشته باشد

که اگر عاشقشان بشود دور میشود ازشان، که میفهمد جایشان تنها در قلبت محفوظ است و بهتر آن

است که دوستشان باشی تا بتوانی خودت باشی و احساساتتت همانی باشد که باید و نه اذیتش

کنی و نه خودت اذیت بشوی...

اصلا به نظر من ماهیت عشق خودآزاری دارد،اما دوست داشتن زیباست...

زیباست اول دوست داشته باشی و در گذر زمان که کنارش ماندی،کنارت ماند بعد از مدتی طولانی که

خیالت راحت شد عاشق هم بشوی که آن وقت خودآزاری نکنی و روحت آرام تر باشد..

+نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت10 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

 

 

زندگی مرا به قضاوت نشسته ای؟

می دانم بی نقص نیستم

و آنقدر زندگی نخواهم کرد که بتوانم باشم...

اما

پیش از آنکه انگشتانت را به اتهامی به سوی من نشانه بگیری

بنگر که دستهایت چقدر آلوده اند!

+نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت2 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

 

گاهی اما

زمان معجزه می کند،

اتفاقاتی هست در زندگی آدمی می افتد تا به آدم ثابت کنند

گذشت زمان هم باعث حل شدنشان نمی شود

و سال های بعد حتی اگر به دست فراموشی سپرده بشوند

باز هم یک عطر، یک بو، یک دست نوشته، یک خاطره، یک کتاب

یا شاید حتی دیداری دوباره همه چیز را به یادت بیاورد...

اما این که آن خاطرات خوب بوده باشند یا بد بوده باشند خودش مسیر ذهنت را تعیین می کند

که اگر خوب بوده باشند تو را غرق در خود می کنند و لبخندی به پهنای صورت میزنی

و بعد از آن دلتنگ تمام آن لحظات می شوی با تمام وجودت

و اما آن که بد بوده باشند باعث می شوند که دایم بخواهی از چنگ تمام آن یاداوری ها فرار کنی...

دلت نمیخواهد حتی به آن ها فکر کنی

، اما مگر کنترل ذهن دست تو است؟ اما اصلا میدانی؟

هرچه بیشتر تلاش کنی که به مساله ای فکر نکنی و برایت بی اهمیت باشد،

آن مساله پراهمیت تر می شود انگار...

این جا می شود که می گویم زمان معجزه می کند،

زمان گاه مسایل را حل نمیکند فقط حل ان ها را به تاخیر می اندازد

تا جایی در آینده باز هم درگیرشان بشوی و برای همیشه شاید آن جا حل بشود

یا شاید هم مجددا به وقتی دیگر موکول بشود...

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت6 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

 

 

بعضی آدم ها از همان اول کار با تو که آشنا میشوند به تو حس خوب آشنایی میدهند،

اعتمادت را جلب میکنند، حس خوبی از معاشرت با آن ها می گیری...

میدانی،بعضی آدم ها آنقدر رفتارشان صادقانه است که

هیچ احساس نمی کنی که اولین برخوردهایت با آن هاست،

که تا قبل از آن نمیشناختی آن ها را و اماگاهی هم تو را به یاد یکی از عزیزترین هایت،

یکی از بهترین های زندگیت می اندازند...

بعضی غریبه ها بوی خوب اشنایی میدهند،بوی خوب صمیمیت...

آدم هایی که با تو روراست هستند،صادق هستند و اصلا خودشان هستند...

فکر میکنم آدم های اینطور خیلی وقت ها قابل اعتماد هم میشوند...

آدم های غریبه آشنا را دوست دارم...

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت10 قبل از ظهرتوسط baboloha | |

یه وقت هایی باید رفت...

 اونم با پای خودت...
 
باید جاتو تو زندگی بعضی ها خالی کنی...
 
درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشن چی میشه...
 
ولی بدون...

یه روزی...

یه جایی...

 یادت می افتن ...
 .
.
.

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت11 قبل از ظهرتوسط baboloha | |


 

گیرم تمام دنیا بگوید ما مال هم نیستیم...

... گیرم برای زیر یک سقف رفتن دوست داشتن آخرین معیار این جماعت باشد

... گیرم دوست داشتن بدون سند حرام باشد

!!!عجیب باشد

 ... گیرم تا اخر عمر تنها بمانم

 ... گیرم هرگز دستانم در دستانت قفل نشود

... گیرم آغوشت هیچ گاه مال من نشود

...اما من

...گیر این گیرم ها نیستم

!!! من تا ابد گیر چشمان توام 

...گیر دوست داشتنت

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت10 قبل از ظهرتوسط baboloha | |

 
 
از یه جایی به بعد یه حس بی تفاوتی داری ...!
 
نه از دوست داشتن ها لذت میبری ...
 
نه از دوست نداشتن ها ناراحت میشی ...
 
از یه جایی به بعد ...
 
تو هیجان انگیز ترین لحظه ها 
 
 فقط .. ..  ... ... .. 
 
نگاه میکنی ...

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت3 بعد از ظهرتوسط baboloha | |

 

 

 

خداحافظ تا همیشه خداحافظ ..

نه بخاطر اینکه انتظار کشیدن را بلد نیستم ..

نه بخاطر اینکه خسته شده باشم از چشم به جاده دوختن ..

بخاطر اینکه تو دیگر هیچوقت بر نخواهی گشت .....

باور کن هرچه نوشتم هرچه گفتم و هر چه سرودم برای این بود که بخوانی

و شاید روزی بیایی اما ... نخواندی ...

و اگر هم خواندی فقط خندیدی به دلتنگی هایی که همیشه طعم روزهای رویایی من و تو را میداد ...

 

خداحافظ

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت0 قبل از ظهرتوسط baboloha | |

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش

پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم

مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت

بکشی‌اش… شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا به پایت آمد اگر هوایت را داشت

اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ

را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج

می‌کنی! یک چقدر زیبایی، یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند!!

متهمت می‌کنند به هیزی…! به مخ زدن به اعتماد آدم‌ها…!

سو استفاده کردن، به پیری و معرکه گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این که

تو را به یاد بیاورند.

غریب است دوست داشتن.

و عجیب‌تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد…

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده.

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هرچه او دل‌نازکتر، ما

بی‌رحم‌تر.

تقصیر از ما نیست،

تمامی قصه‌های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند… 

+نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت9 قبل از ظهرتوسط baboloha | |

 

 

 

 

تلخ ترین قسمت زندگی اونجاست که

 آدم به خودش میگه...

چی فکر میکردیم و چی شد....

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت1 قبل از ظهرتوسط baboloha | |

 



بدتر از دست های آلوده هم وجود دارد

دست های شسته از همه چیز

+نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت1 قبل از ظهرتوسط baboloha | |

 
 

  اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم
 
به تو می گفتم :“دوستت دارم” و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی.

همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.

کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه

و نیاز داری.

مراقبشان باش. 

به خودت این فرصت را بده تا بگویی:
 
“مرا ببخش”، “متاسفم”، “خواهش می‌کنم”، “ممنونم”

و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.

خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن!

به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو: “چقدر برایت ارزش دارند.”

اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت…
 
همراه با عشق

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت10 قبل از ظهرتوسط baboloha | |

 

 

چشمهای هیز کلاغ

گندم های خود فروش

مترسک مغلوب...

....

مزرعه رفت به باد...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت2 قبل از ظهرتوسط baboloha | |

 
 
 
خـوابَم نِمے بَــرَد

    بِه هَمـه چیز فِکر کَـرده اَم

    بیشتَر بِه تُــو

    وَ می دانَــم کِه خوابــے

    وَ قَبل اَز بَسته شُدَن چَشــم هآیَـتــــ

    بِه هَمه چیــز فِکــر کَرده ای

    جُـــز مَـن!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت1 قبل از ظهرتوسط baboloha | |