باز تنهایم

باز از غصه و اندوه به یکباره دلم می شکند

چه بگویم من از این درد

چه بگویم

در اتاقم تنها می نشینم

دیر وقت است

آسمان ابری و محزون

رنگش همچون دل من خون

او دگر باز نخواهد گشت افسوس

وای دیگر نتوانم  که ز گلدان لبش غنچه ای از بوسه بچینم

وای دیگر نتوانم که در آغوش نگاهش بنشینم

او دگر باز نخواهد گشت افسوس

من دگر عطر تنش را نتوانم که ببویم.چه کنم عاشق اویم

چهره اش محو شده در خاطره من باید اکنون  که او را در خواب بجویم

یادم آید که شبی سرد و سیاه چشم بر چشم گذاشت

صحبت از هجر نمود!صحبت از رفتن و ترک گفتن من

گفتمش که تو را ای جانم ای روحم

همچو بودا که پرستند او را

همچو کعبه که زنند سجده به درگاهش شب و روز

من تو را پاک و لطیف

می پرستم می زنم سجده به درگاهت

تو همه عمر منی

تو همه بود منی

تو بقای دل نابود منی

من به تو محتاجم

به تو ای ژاک تر از شبنم گل

به تو ای زمزمه هستی من

رفتنت مرگ من است

مرو ای غنچه من

من به تو محتاجم

ولی افسوس که او عزم رفتن داشت

رفت و یار دگران شد

او برفتو من دلسوخته تنها ماندم

و در این تنهایی همدمم باران شد

آسمان نعره سختی بکشید

دلش از غصه من خون گریست

مرغ شب گریان شد ز سر شاخه پرید

تک تک عقربه  ساعت روی دیوار

همچو پتکی به سرم کوفت که تنها برخیز

صبح خاکستریت  گشت شروع!!!!

سكوت...

سکوت کن

سکوت؛

که تنها با سکوت، می توان به عمق دوری آگاه شد