داغ و درد است هــــمه نقـــــش و نگــار دل من

 

              بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان

 

شرحی از یوسف گمگشته خود گر بدهم
شهرت گریه یعقوب، مسلّم شکنم


سر شوریدهٔ خود، گر بنهم بر زانو
صبر ایّوب، از این شهره به عالم شکنم


بارها یار بدیدم به صبوحی می‌گفت
عزم دارم که ز هجرم قدت از غم شکنم