چون به قلب همديگه زخم زدن ...
نمي تونن دشمن همديگه باشن ... چون زماني عاشق بودن ...
تنها مي تونن آشناترين غريبه براي همديگه باشن ...

چنان احاطه ام کرده که هیچ راه فراری از آن ندارم هر چند
تمام سعی من دوری از آن بود ولی هرگز دست از سرم بر نداشت
هدف از خلقت من انگار زجری ابدی است برای عبرت دیگران
خلقتم حسرت و دلتنگی است.
هیچ کس نمیداند که چه بر من گذشت ومی گذرد
هیچ کس نخواست بداند دلتنگی هایم را.......
تو این دنیا به هیچ چیز نباید فکر کرد یعنی فکر الکی فکری که آدم رو آزار بده
چون هیچ چیز بیشتر از آرامش یه آدم ارزش نداره یعنی آرامش خود آدم و اگه
به این آرامش نرسی روزی میرسه که دیگه دیر شده و به آرامش ابدی میرسی
پس چه بهتر که از همین الان رها کنیم آنچه که نگرانمان می سازد حتی اگر
آنچه رها کردیم در نهایت ارزشمند شود.
(سیم سیمک)
بعضی از مردا رو میبینی فکر میکنی چه بی خیاله و چه راحت میخنده
فقط یه مرد میتونه بفهمه که یه " مرد " در روز چند بار زیر بار زندگی میشکنه
بسلامتی اون مردایی که کوه دردن ، دارن از بغض خفه میشن
ولی باز توی جمع میگن و میخندن
بيخــــــــود منتظـــــــــر نبـــــــــاش....
تــــــــو خــــ ـــودت رفتـــــــي......
دیگـــــــــراز دلتنگــــــــي هـــــم بميـــــــرم ..
صدايـــــت نميکنــــــم برگــــــردي..
اونی که میگه بیخیال
نه بیغمه
نه بیخیال ...
فقط دیگه حال و حوصله حرف زدن نداره !
+ سلامتی اونی که تو خیالمونه ، ولی بی خیالمونه ...
زنـدگــی انـگــار
تـمــام ِ صـبــرش را بـخـشـیـده اسـت بـه مـن !!
هـرچــه مـن صـبــوری میکـنـم
او بــا بـیصـبـری ِ تـمــام
هـول میزنــد
بـــرای ضـربــه بـعــد .... !
کـمـی خـسـتــگـی در کــن ، لـعـنـتـــی ...
خـیــالـت راحـت !!....
خـسـتـگــی ِ مــن
چشم هایم را ببند !!...
من با چشم های باز خوابم نخواهد برد !
آن وقت باید باور کنم این زندگی ِ لعنتی
با چشم های باز ِ من
خواب نیست ...
چشم هایم را ببند
نمی خواهم دنیا را تماشا کنم !!
بــِــبــــيــــنـَـــمْ جــَــنــْــبـَـــشــُــو دآري يــــآ نــَــه... :
خدایا دلگیر نشو از من
ولی...
ته نامردیه دنیات
"دلـــــــــــــم"تنگ شده....
واسه روزایی که "دلــــــــــــم"برای چیزی تنگ نمی شد...
من دیـــوانه ی آن لـــحظه ای هستــم
که تو دلتنگم شوی
و محکم در آغوشم بگیــری
و شیطنت وار ببوسیم
و من نگذارم
تو که نمی آییی،
تاج و تختی برای خودش بهم می زند دلتنگی!

دل تنگم!
دل تنگِ خیلی چیزها
دل تنگ این همه دل تنگی ها
چیزهایی که بر من گذشت و هرگز باز نخواهد گشت
دل تنگم
دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی
دل تنگ این همه نبودن ها
دل تنگ این همه دل تنگی ها
دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست
دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست
و تمام هست هایی که نیست!
حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد شد!!
دل تنگ تر نیز خواهم شد
می رسد روزی که بگویم:
دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده!!

دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطرهات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟
عاشقم
با من ازدواج ميكني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر سادهاي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله ميشوي
چرك ميشوي و تكهاي زباله ميشوي
پس برو و بيخيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشهاي كنار جعبهاش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكهاي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
با تمام دستمالهاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانههاي اشك كاشت.
ای نازنین:بدان که بر شاخسار زبای طبیعت
می توان نوشت که برگها می ریزند
گل سرخ پرپر می شود وقطره اشک شبنم
روزی عمرش به پایان می رسد
اما عشق همواره پررنگتر می شود
کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقت قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشمهایش تر شویم
وقت پائیز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پرپر شویم
کاش وقتی چشم هایی ابریند
به خود آییم و سپس کاری کنیم
از نگاه زرد گلدان هایمان
کاش با غربت پرستاری کنیم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخشان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها میشویم
با خدای یاس ها خلوت کنیم
...مثل آن مسجد بین راهی تنهایم
... هر کس هم که می آید مسافر است می شکند
....هم نمازش را، هم دلم را
و می رود
مرا بغل کن |
||
|
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...
مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است | ||

تنهاییم را با تو قسمت می کنم
سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگین خود بنشانمت
بنشین
غمی نیست
حوای من بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفته ام
تا روشنم شد در میان مردگان همدمی نیست
همواره چون من نه
فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی
شاید و یا شاید
هزاران شاید دیگر اگرچه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام
آخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام
دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست
آخه فقط قلب توئه که با من اینقدر سر به راست
از تو دلگیرم که نیستی کنارم .. من دارم میمیرم تو کجایی من باز بی قرارم
میدونی جز تو کسی رو ندارم .. باورم نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم
