
١٠٥-
وقتی آمده بود جبهه سالم و سرحال بود. رفت تخریب. پایش كه رفت روی مین
برگشت عقب. بار دوم كه آمد جبهه، تك تیر انداز شد با یك پا. خمپاره كه خورد
به سنگرش، آن یكی پایش هم كه معیوب شد، برگشت عقب. بار سوم كه آمد، رفت
توی آشپزخانه برای سیب زمینی پوست كندن.
آشپزخانه را كه هواپیماها بمباران كردند، تنش كه پر از تركش شد، رفت عقب درسش را خواند.
فرمانده نمیگذاشت بیاید. میگفت كوچك است.
میگفت میترسد و بقیه را لو میدهد. پسر گریه و زاری كرد، بقیه هم پا
درمیانی كردند. فرمانده گفت: «من مسؤولیت قبول نمیكنم. یكی مسؤولیتش را
قبول كنه.»
***
پسر، فرمانده زخمی را گرفته بود روی دوشش. میگفت:
«نترس.» میگفت: «میرسانمت.» میگفت: «گریه زاری نكن، لو میرویم.»
میگفت: «من مسؤولم شما را برسانم عقب، چاكرت هم هستم.»
تا خانه یكریز گریه میكرد. همان شب دوباره از خانه فرار كرد و برگشت منطقه. وقتی رسید دوستانش خیلی خوشحال شدند. گفتند: «یك نفر دیگر هم منتظر توست.»
باز هم پدرش زودتر از خودش رسیده بود. گفت: «حالا كه میخواهی بروی، برو! خدا پشت و پناهت.»
چند روزی از او خبری نبود... تا اینكه زنگ زد و گفت من جبههام. پدرش گفت: «مگر نگفتی میروی به یك مجروح سر بزنی؟» گفت: «چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه.»
پدرش فقط پشت تلفن گریه كرد.
دو تا بچه یك غولی را همراه خودشان آورده بودند و های های میخندیدند. گفتم «این كیه؟»گفتند: «عراقی» گفتم: «چطوری اسیرش كردید.» میخندیدند. گفتند: «از شب عملیات پنهان شده بوده. تشنگی فشار آورده و با لباس بسیجیهای خودمان آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بعد پول داده بود. اینطوری لو رفت.» هنوز میخندیدند.
پدر و مادرم میگفتند بچهای و نمیگذاشتند بروم جبهه. یك روز كه شنیدم بسیج اعزام نیرو دارد؛ لباسهای صغری خواهرم را روی لباسم پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بیرون. پدرم كه گوسفندها را از صحرا میآورد، داد زد:«صغری كجا؟» برای اینكه نفهمد سیفالله هستم، سطل آب را بلند كردم كه یعنی میروم آب بیاورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباسها را با یك نامه پست كردم. یكبار پدرم آمده بود و از شهر تلفن كرده بود. از پشت تلفن گفت: «ای بنی صدر! وای به حالت. مگر دستم بهت نرسه!»
از دورهی مدرسه صدایش میكردیم «كریم چهل سانتی.» از بس قد و قوارهاش كوچك بود. خمپاره كه آمد، شهید كه شد، واقعاً چهل سانت بیشتر نمیشد.
داشتم میرفتم سر كلاس. برعكس همیشه صدایی از كلاس نمیآمد. در را باز كردم دیدم هیچكس نیست. روی تخته نوشته شده بود: «بچههای كلاس دوم فرهنگ همگی رفتهاند جبهه. كلاس تا اطلاع ثانوی تعطیل است.» من هم دیدم جایز نیست بمانم. شاگرد برود معلم بماند!؟
اندازه پسر خودم بود؛ سیزده چهارده ساله. وسط عملیات یك دفعه نشست. گفتم «حالا چه وقت استراحته بچه؟» گفت: «بند پوتینم شل شده میبندم راه میافتم.» نشست ولی بلند نشد. هر دو پایش تیر خورده بود. برای روحیه ما چیزی نگفته بود.
داشتیم از فاو
برمیگشتیم سمت خودمان كه قایق خراب شد. قایق دوم ایستاد كه ما را یدک کند.
یك دفعه هواپیماهای عراقی آمدند. همه شروع كردند به داد زدن و یا مهدی و
یا حسین گفتن. چند نفر هم پریدند توی آب. یك نفر ولی میخندید.
سرش داد زدم كه بچه الان چه وقت خندیدن است. گفت خوب اگر قرار است شهید بشویم چرا با عز و جز و ناراحتی. 16 سالش بیشتر نبود
یك شب، هفت نفر عراقی كه آمده بودند شناسایی، با شنیدن صدا طمع كرده بودند كباب بخورند. هر هفت نفر را اسیر کرده بود و آورده بود عقب. توی راه هم كلی برایشان صدای بز درآورده بود. میگفت چوپانی همین چیزهایش خوب است.
فرمانده گروهانمان جمعمان كرد و گفت :«امشب باید با روحیه برید خط. چه پیشنهادی دارید؟» هیچ كس چیزی نگفت.
همهمان
را نشاند و پاهایمان را دراز كرد. شروع كرد به اتل متل توتوله خواندن.
آنقدر خندیدیم كه اشكمان درآمد و پهلوهامان هم درد گرفت. وسط همین خندهها
هم شروع كرد روضه امام حسین خواندن. اشكمان كه سرازیر بود فقط خنده شد
گریه. آن شب خط، خیلی زود شكست.
مهمات میبردم. چند
نفر توی جاده دست تكان دادند سوارشان كردم. گفتم: «شما كه هنوز دهنتان بوی
شیر میدهد. نمیترسید از جنگ؟» خندیدند و به جای كرایه، صلوات فرستادند و
آمدند بالا كنار مهمات نشستند.
جلوتر گفتند با چراغ خاموش برو. عراقیها روی جاده دید دارند،بد جوری میزنند.
چراغ
خاموش یعنی ته دره. یعنی خط بدون مهمات. یكی گفت:«حاجی ناراحت نباش.» چفیه
سفید رنگش را انداخت روی دوشش. جلوی ماشین میدوید كه من ببینمش تا بدون
چراغ برویم. خمپارهای آمد و او رفت. یكی دیگرشان آمد جلوی ماشین دوید.
خمپارهای آمد. او هم رفت. وقتی رسیدیم خط همهشان پشت ماشین كنار مهمات
خوابیده بودند. با لبخند و چشمهای باز.
داشت صبح میشد. از دیشب كه عملیات كرده
بودیم و خاكریز را گرفته بودیم داشتیم با دوستم سنگر درست میكردیم. بسیجی
نوجوانی آمد و گفت: «اخوی من نگهبانی میدادم تا حالا، میشه توی سنگر شما
نماز بخونم؟» به دوستم آرام گفتم: «ببین، از این آدمهای فرصتطلبه.
میخواد سنگر ما رو صاحب بشه.» آرام زد به پهلویم و به نوجوان گفت: «خواهش
میكنم بفرمایید.» از سنگر آمدیم بیرون و رفتیم وضو بگیریم. صدای سوت …
خمپاره … سنگر … بسیجی نوجوان …
دوستم میگفت: «هم خیلی فرصتطلب بود هم سنگر ما را صاحب شد.»
مخمان تاب برداشت، از بس كه این بچه التماس و گریه كرد. فرستادمش گردان مخابرات تا بیسیمچی بشود. وقتی برگشت بیسیمچی خودم شد. دیگر حرف نمیزد. یك شب توی عملیات كه آتش دشمن زیاد شد، همه پناه گرفتند و خوابیدند زمین. یك لحظه او را دیدم كه بیسیم روی كولش نیست. فكر كردم از ترس آن را انداخته زمین. زدم توی سرش و گفتم:«بچه بیسیم كو؟» با دست زیر بدنش را نشان داد و گفت: «اگه من تركش بخورم یكی دیگه بیسیم رو برمیداره، ولی اگر بیسیم تركش بخوره عملیات خراب میشه.» مخم باز داشت تاب برمیداشت.
با كلی دوز و كلك از خانه فرار كردم و رفتم پایگاه بسیج. گفتند اول یك رژه در شهر میرویم بعد اعزام. از ترس پدر و مادرم رژه نرفتم و پشت یك عكس بزرگ از امام پنهان شدم. موقع حركت هم پرده ماشین را كشیدم تا آنها متوجه من نشوند. بعداً كه از جبهه تماس گرفتم پدرم گفت: «خاك بر سرت! برات آجیل و میوه آورده بودیم».
سر و صدا توی قسمت ثبتنام بالا گرفت. مسؤول ثبت نام میگفت من این پسر را ثبتنام كردهام و او انكار میكرد. آخر سر فرمانده آمد و گفت ثبتنامش كن. به اسم كوروش ثبتنام كرد. بعد از ثبتنام رفت سر خیابان. كارتی كه رویش اسم كوروش داشت را داد به پسر عمویش كه قد و قامتش كوتاه بود. دو تایی با هم رفتند جبهه.
بیسیمچی
ِ خمپاره 120 بود. تازه كنكورش را داده و آمده بود. دو شب نخوابیده بود.
مأمور بودند تا صبح آتش بریزند. نگهبانش هم از فوت و فن بیسیم چیزی
نمیدانست كه او را جای خودش بگذارد و بخوابد.
صبح كه از خواب بلند شد، نگهبانش گفت اگر توی خواب حرف نمیزدی، نمیدانستم تا صبح چه خاكی سرم بریزم.
شب كه شد غیبشان زد نزدیك سحر دیدیم دو نفر میآیند سمت خاكریز. از سر و كولشان هم انواع و اقسام اسلحه آویزان است. شانزده، هفده ساله به نظر میرسیدند.
بلند قد و هیكلی. همیشه وقتی به او میرسیدم، میگفتم: «تو با این هیكلت خیلی تابلویی، آخرش هم سیبل میشی!» گذشت تا عملیات فاو. از رودخانه كه گذشتیم خوردیم به سیم خاردارهای حلقوی. دشمن آتش میریخت. نزدیك بود قتل عام بشویم كه دیدم ستون حركت كرد. جلوتر كه رفتیم دیدم یك نفر خودش را انداخته روی سیم خاردار. بلند قد و هیكلی. از عملیات كه برگشتیم روی همان سیم خاردارها تابلو شده بود. مثل یك سیبل سوراخ سوراخ.
گفتم: «بچه الان چه وقت نماز خواندنه؟» گفت: «از كجا معلوم دیگه وقت كنم.» توی آن هیری بیری شروع كرد به نماز خواندن. السلام علیكم و رحمهالله و بركاته را كه گفت، یك خمپاره آمد و بردش مهمانی.
داشت با آبِ قمقهاش وضو میگرفت برای نماز
صبح. گفتم: «بیتجربهای. لازم میشه. شاید یكی دو روز بیآب باشیم.» گفت:
«لازمم نمیشه. مسافرم.»
عملیات كه تمام شد دیدمش، رفته بود مسافرت
رفته بودند شناسایی. شب قبل ابرها كنار رفته بودند. ماه همه جا را روشن كرده بود. مجبور شده بودند بمانند. وقتی برگشتند خیلی گرسنه بودند. افتاده بودند توی سفره و میخوردند. یكی از بچهها كه قد كوچكی هم داشت جلو آمد و خیلی عادی گفت: «دوستان اگر تركیدید، ما رو هم شفاعت كنید.» بقیه هم میخندیدند. هم به حرف او هم به خوردن بچههای اطلاعات.
میگفتند: «چرا برنمیگردی عقب با این همه تركش؟» میگفت: «آدم برای این خردهریزها كه برنمیگرده. تركش باید اندازه لیوان باشه تا آدم خجالت نكشه بره عقب.» آخر سر هم با یكی از همین تركشهای لیوانی رفت. عقب نه، بهشت.
چند تا بچه داده بودند
به من كه كار عقب بردن شهدا و مجروحین را انجام بدهیم. همیشه سرم غر
میزدند كه ما اینجا را دوست نداریم. بقیه میروند میجنگند و شهید
میشوند. آن وقت ما با خیال راحت باید جنازه آنها را عقب بیاوریم.
یكبار
یكیشان مجروحی را كول گرفته بود و عقب میآورد كه خمپارهای خورد
كنارشان. پسر شهید شد ولی مجروح آسیبی ندید. از آن به بعد دیگر غر
نمیزدند.
وصیتنامهاش را باز كردم. چشمهایم را پاك كردم. نوشته بود: «پدر و مادر عزیزم من زكات فرزندان شما بودم كه با طیب خاطر پرداختید. حالا به فكر خمس باشید.»
بالای سرش كه رسیدم هراسان شد. گفتم: «نترس! امدادگر هستم.» گفت: «من خوبم برو به بقیه برس». اصرار كردم. گفت: «تا تو هستی نمییاد.» گفتم: «كی؟» گفت: «برو من موندنی نیستم. برو تا بیاد.» خلاصه آنقدر گفت كه بلند شدم. بعداً فهمیدیم زخمیها منتظر حضرت حجت میمانند.
خیلی شوخ بود. هر وقت بود خنده هم بود. هر جایی بود در هر حالتی دست بردار نبود. خمپاره كه منفجر شد تركش كه خورد گفت: «بچهها ناراحت نباشید، من میروم عقب، امام تنها نباشد.» امدادگرها كه میگذاشتندش روی برانكارد، از خنده رودهبر شده بودند
فرمانده روز اول نارنجكی
را انداخت بین جمعیت كه بعضی ترسیدند. ضامنش را نكشیده بود. بعد به آنها
گفت:« بچه ننهها برگردید عقب پیش ننهتان. شما به درد جنگ نمیخورید.»
یك
بار كه فرمانده رفته بود توالتِ ریا، یكی از همین بچه ننهها رفته بود دو
تا سنگ آورد، انداخت روی سقف توالت كه فلزی بود و صدای زیادی درست شد.
فرمانده آمد بیرون. به یك دستش شلوار بود و دست دیگرش را گرفته بود پشت
سرش.
یك نفر روی خاكریز نشسته بود. میگفت: «برگردید عقب پیش ننهتان. شما به درد جنگ نمیخورید» و میخندید.
گفتم: «كجا برادر؟»
گفت: «با برادر فلانی كار دارم.»
گفتم: «لطفاً سلاحتون را تحویل بهید»
گفت: «الله اكبر!»
گفتم: «یعنی چی؟»
گفت: «ما مسلح به الله اكبریم.» بعد هم زیر زیركی خندید.
امدادگر بودیم. توی هیری بیری گلوله و خمپاره و منور برانكارد آوردیم، مجروحی را ببریم. هیكلی بود، خیلی. برانكارد را كه باز كردیم رویش نوشته بود «حداكثر ظرفیت 50 كیلو» هم ما خندهمان گرفت هم مجروح. امان از بچههای تبلیغات. برانكارد ما را هم بینصیب نگذاشته بودند.
خیلی بد ضایعش كردم. آنهم جلوی جمع. فردا نیامد مدرسه. پس فردا هم. سراغش را گرفتم، گفتند رفته جبهه.









نمي دانم كه مي داني، كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است