
یک عُمر پریشانِ همان یک نِگهَت شد
این دربهدرِ خِیر ندیده؛ دلِ رسوا
+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۲ ب.ظ توسط baboloha
|

یک عُمر پریشانِ همان یک نِگهَت شد
این دربهدرِ خِیر ندیده؛ دلِ رسوا
نمي دانم كه مي داني، كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است