بارانی اش را انداخت روی خاطرات و رفت
نمی خواست اشک هایش آنها را پاک کند
دیگر بدرقه کاسه های آب برایش مهم نبود
من دیدم که راستی راستی داشت گریه می کرد
و براه می افتاد انگار مسافر خانه خدا بود
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۱ ب.ظ توسط baboloha
|
نمي دانم كه مي داني، كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است