بارانی اش را انداخت روی خاطرات و رفت

نمی خواست اشک هایش آنها را پاک کند

دیگر بدرقه کاسه های آب برایش مهم نبود

من دیدم که راستی راستی داشت گریه می کرد

و براه می افتاد انگار مسافر خانه خدا بود