اگر همیشه سعی کنی معمولی باشی،


هیچ وقت نخواهی فهمید که چقدر می توانی شگفت انگیز باشی …

 

دوست داشتن بعضی آدم ها مثل

 

اشتباه بستن دکمه های پیراهن است.

 

تا به آخرش نرسی نمی فهمی که از همان اول اشتباه کرده ای!

 

 

گوشــه‌گیران زود در دِل‌ها تصرف می‌کنند



بیشتر دل‌می‌برد خالی که در کُنجِ لب است

 

زنـدگی  سخت‌گرفته‌ست گلویم را ، چون

 

گره ِروســریِ مادرِ یک اعدامــــــی...

 

 

رقص موهای تو  در باد  چنان زیبا بود...

گوییا  داشت خدا  خانه تکانی  می‌کرد!

 

آنقدر در حسرت دوری تو نجوا کنم

تا خدا گوید بیا این هم عزیز دردانه ات

روسری سر کن و نگذار که در حومه‌ی شهر

مردگان شایعه سازند که محشر شده‌است!

 

یک عُمر  پریشانِ همان یک نِگهَت شد

این دربه‌درِ خِیر ندیده؛ دلِ رسوا

 

داغ و درد است هــــمه نقـــــش و نگــار دل من

 

              بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان

 

شرحی از یوسف گمگشته خود گر بدهم
شهرت گریه یعقوب، مسلّم شکنم


سر شوریدهٔ خود، گر بنهم بر زانو
صبر ایّوب، از این شهره به عالم شکنم


بارها یار بدیدم به صبوحی می‌گفت
عزم دارم که ز هجرم قدت از غم شکنم

 

چشمان تو بی سُرمه ، خودش جنگ جهانیست


وقتی پر باروت و فشنگی چه بگویم . . . ؟!

 

مـــن بميـــرم هم نمي گويـــم بمان...امـــا بمان...!


مثل مـــن حتـــي نديـــدي از خودت مغـــرورتر...

 

 

 

اندر احوالات عشق ما همین یک جمله بس:

من تو را بسیار میخواهم تو من را... بگذریم

 

 

تازه فهمیدم که حافظ در چه دامی شد اسیر

با نگاهت، خنده ات، مویت، شکارم کرده ای

 

 

 

 

من خودم خواستــه ام پشت سرت گریه کنم

 

نفــسم بعد تو بالا نمیاید... به درک!

 

ﺩﺭﺩ " ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﺎ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺩﯾﺪ

ﻧﻪ ﮐﻪ ﻧﺸﻪ، ﺷﺎﯾﺪ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﮑﻨﻦ

ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﯿﺮﺳﻦ ﮐﻪ، ﺑﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯿﺒﺮﻥ

ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ

ﺑﻌﻀﯽ ﺑﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ،

ﺑﻌﻀﯿﺎ ﮐﺸﯿﺪﻥ،

ﺑﻌﻀﯽ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ

ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺪﻥ ...

ﻫﻤﯿﻨﺎ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺣﺎﻟﺸﻮﻧﻮ ﻣﯿﭙﺮﺳﯽ،

ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰنن "ﺧﻮﺑﻢ " ، " ﺧﻮﺑﯿﻢ " ...

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺑﻪ ﺧﻮﺑﻢ ...

شما چطورید؟!!

 

 

یادت باشد
دلت که شکست ، سرت را بگیری بالا

تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش...

حواست باشد ؛

دل شکسته ، گوشه‌هایش تیز است.

مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین،

مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود...

صبور باش و ساکت.....

 

 سکوت نکن … 


زمزمه کن گاهی !


قدم بزن در کوچه های زندگی…

و گاهی آرام پرواز کن


این آبی بیکران مال تو نباشد


مال کیست ؟


زندگی زیباست

من تمام روزهای با تو بودن را به دست فراموشی سپرده ام... 

این روزها حتی دیگر نامت هم آشنا نیست... 

عجیب است می دانم اما...

نفرت قدرتی دارد که روی هرچه خاطره است خط می کشد...!!!

من تمام روزهای با تو بودن را به دست فراموشی سپرده ام... 

این روزها حتی دیگر نامت هم آشنا نیست... 

عجیب است می دانم اما نفرت قدرتی دارد که روی هرچه خاطره است خط می کشد...!!!

 

برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم اگرچه نگاهت آرامم میکند..

محتاج سخن گفتن باتونیستم اگرچه صدایت دلم رامیلرزاند..

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم
 
اگرچه برای تکیه کردن شانه ات محکمترین وقابل اطمینان ترین است.

دوست دارم بدانی حتی اگرکنارم نباشی بازهم

دوستت دارم...

حتما که نباید غذایی بخوری یا گرما زده بشوی که مسموم بشوی،

گاهی افکار مسموم از صدتا خوراک مسموم هم بدتر است...

ذهنت که مسموم شد خیلی طول میکشد تا همه چیز باز هم به روز اول بازگردد..

گاهی حتی حرف زدن با بعضی آدم ها میتواند تا همیشه ذهنت را آلوده کند،


آلوده چیزی که تو تازه داشتی از ذهنت پاکش میکردی...

بعضی وقت ها آدمی اشتباه میکند...

از چیزهایی حرف میزند، از خاطراتی یاد میکند که همه آلودگی بود،

که ذهنش را روزی روزگاری بد به خود مشغول کرده بود و مسموم...

این میشود که انگار همین امروز

بعضی اتفاقاتی که میرفت تا فراموششان کنی پیش آمده است

و باز هم درگیر میشوی و درگیر...

گاهی برای آن که مساله ای برای همیشه فراموش شده باقی بماند

و دیگر ذهنت را مسموم نکند باید

به هیچکس اجازه ندهی که باز هم تو را به فضایی ببرد که نباید...

باید روی خودت آنقدر کنترل داشته باشی که

وقتی کسی خواست حال و هوایت را به گذشته های دور و نزدیک ببرد

با یک تشکر خودت بحث را عوض کنی

تا چشم باز نکنی و باز خودت را درگیر مسایلی ببینی که نباید...

آن وقت است که ذهن مسمومت تا پاک شدن از آلودگی گذشته

بیشتر از بار قبلی زمان میخواهد وحتی شاید دیگر هیچ وقت هم پاک نشود...

مراقب افکار مسمومی که میخواهند فکرت را آلوده کنند باش!

برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم اگرچه نگاهت آرامم میکند..

محتاج سخن گفتن باتونیستم اگرچه صدایت دلم رامیلرزاند..

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم اگرچه برای تکیه کردن شانه ات محکمترین و قابل اطمینان ترین است.

دوست دارم بدانی حتی اگرکنارم نباشی بازهم

دوستت دارم...

 

 

 

بَعضے از حَقآیــق خیلـے ســآدست…


وَلـے درڪش خیلے پیچیـــده و سَختــﮧ


مثــــل ڪنار اومـــدטּ با جمــلـﮧے :


خُبـــ دوسِـت نداره زور ڪﮧ نیسـت!!!

چند وقتیست همه دلگیرند از من....

دلیل و مدرک می خواهند برای غمگین بودنم...

برای نا امید بودنم، برای تلخ شدنم....

نگران نباشید!!!!

من نه غمگینم..،

نه نا امید ...

ونه تلخ ...

فقط مدتیست که به دنبالشان می گردم...

مدتیست که گم شده اند....

صبرم،تحملم،امیدهایم...انگیزه هایم...

 

جغد به خــدا گفتـــــ : آدم هایتــــ منـــ و آوازهایــم را دوستــــ ندارند !

و خــدا گفتــــ : آوازهایــــِ تــــُ بویــــِ دلــــ کندنـــ میدهنـــد ،

و آدم هــا عاشقــــِ دلـــ بستنــــ اند...

تــــُ مرغــــِ تماشــا و اندیشـــِ ایــــ !

و آنکــــِ می بینـــد و میـــ اندیشــد بــــِ هیچـــ چیـــز دلــــ نمیبنــدد !

دلـــ نبستنــــ سختـــ ترینــــ و قشنگـــ ترینــــ کــار دنیاستــــ ...

امـــا تــــُ بخوانـــ و همیشـــِ بخوانــــ کــــِ ، آواز تــــُ " ‫#‏حقیقت‬ " استــــ !

و طعـمـــِ " حقیقت " ...

بسیــــــار تلــــــــخ

 

 

آدمى که دوستت دارد خيلى زود برايت عادى ميشود...

حرفهايش....

دوستت دارم گفتن هايش...

توقع هايش...

و چون تصور ميکنى که هميشه هست و دوستت دارد...!!!

هيچوقت نگاهش نميکنى و نگرانش نميشوى و....

براى از دست دادنش نميترسى....!!!

اما... . . .

او هم آدم است...

روزى ک کارد به استخوانش برسد, کوله بار اندوهش را بر ميدارد و بى سر و صدا ميرود....

آن روز بى اراده صدايش ميزنى اما.....

جوابى نمي آيد...

فقط برايت جاى پايش ميماند......

افسوس...

قدر آدما رو تا وقتى هستن بدون...

 

 

 

بعضی آدم ها را نمیشود که یکهو تمامشان کرد.

بعضی آدم ها آنقدر خوبند که حالت را خوب میکنند،

که تمام شدنشان برای تو سخت است،

همین است که تمامشان نمیکنی،

سعی میکنی آرام آرام کنار بکشی اما نمیشود که بشود...

اما میدانی بودنت هم برایشان چندان خوشایند نیست

و گاهی آزاردهنده میشود اگر زیاد باشد...

میدانی؟

راستش گاهی آدمی از جایی به بعد، آدم های نصفه نیمه را هم قبول میکند،

دوست های نصفه نیمه را هم می پذیرد...

میداند که اولویت های آدم ها انقدر زیاد است که بهشان اجازه ندهد

که بخواهند تمام وقت باشند،

اما بودشان خوب است، انرژی بخش است...

همه چیز را خودت قبول میکنی،

می پذیری کم و زیاد بودنشان را،

دیر یا زود شدن های بودنشان را...

دوستت می مانند، دوستشان می مانی

اما با همان شرایط نصفه نیمه...

میدانی،

گاهی دوستی های نصفه نیمه چندان هم بد نیست...

نمايش





اين روزهايم به تظاهر ميگذرد...


تظاهر به بي تفاوتي ، به بي بيخيالي ، به شادي


به اينكه ديگر هيچ چيز مهم نيست ...


اما


چه سخت ميكاهد از جانم اين  " نمايش "



همون چیزی شد که دوست نداشتم

خیلی راحت تمام شد....