هيچ ندارم...
اي كاش ...

تكه هاي من از من فراري اند...
صداي پايشان گوشم را به زمين مي چسباند.
تو را رنجاندم؟!

مي خواهم سفر كنم.
در پشت سفر آرامشي عميق سر بر بالين نهاده.
خود را گم كرده ام...
دستانم خالي از هيچ
پاهايم ناتوان از خستگي.
اما مي روم

فراتر از سفيدي سرشار از سفيد اوج.
طنين دل نوازي در فضا رها شده و
آرامش من درونش گرفتار.
بگذار ستاره ها را نشان كنم؛
تكه هاي من بي رحمانه رهايم كرده اند.
هيچ ندارم...
مي دانم...
دير رسيدم..
چندين بهار...

از گونه آسمان ، زير بارش ستاره هايم به درون
خيس ترين جاي زمين،
نبودنت،اميدم را باور كرد.
خزان بي برگ تر،
و چشمان من، غمگين تر...
اي كاش ... كمي مي ماندي.
من ديگر هيچ ندارم...!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ ساعت ۲ ب.ظ توسط baboloha
|
نمي دانم كه مي داني، كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است