گفتگو با حضرت ابوالبشر

نامت چه بود ؟
آدم
فرزند ؟
من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد ؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت ؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي ؟
امانت است
قدت ؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا، اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده ؟
حواي خوب و پاك، قابيل خشمناك، هابيل زير خاك
روز تولدت ؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت ؟
اينك فقط سياه، ز شرم چنان گناه
چشمت ؟
رنگي به رنگ بارش باران، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ... نه آنچنان وزين كه ننشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت ؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين !!!
حكمت ؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه ؟
حواي آشنا
ترسيده اي ؟
كمي
ز چه ؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده ؟
بلي
كه ؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي ؟
ديگر گلايه نه!، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين؛ آن هم به يك گناه!؟
دلتنگ گشته اي ؟
خيلي زياد
براي كه ؟
تنها خدا
آورده اي سند ؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني ؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خداست
در آخرين دفاع ؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
نمي دانم كه مي داني، كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است