
ز آغوش ِ تو
چيزي بگو
ببين
جز من تويي که مانده اي
بگو
جاي تو، من مُرده ام ..
دستم را بگير
قرارگذاشته بودم
حالا که خانه دارد مي ريزد
در آغوش ِ تو فرو بريزم
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۸ ب.ظ توسط baboloha
|

نمي دانم كه مي داني، كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است