تو دور می شوی وانگار ابرها ستاره ام را
می چینند و تک شقایقم در مرداب می میرد
این لحظه های سرد سبدهای سیب پر از خالی است
ومن آهسته زیر درخت تب می کنم و در اغتشاش تو
هم برگ ها هزیان می گویند آه تو هر کجا هستی سری به
خواب من بزن و ببین که هنوز بی شقایق و بی ستاره
در چشم سیب ها رنگ می بازم...
+ نوشته شده در جمعه نهم مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱ ب.ظ توسط baboloha
|

نمي دانم كه مي داني، كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است