آخرش...
چه لحظه ی قشنگیه وقتی آدم به پایان راه میرسه و نگاهی به مسیر طی شده می ندازه و می بینه
که چه راه طولانی و طاقت فرسایی رو طی کرده و به پایان رسونده.
گاهی وقتا آدم کسایی رو می بینه که یه مسیر رو برای رسیدن به هدف انتخاب می کنن ولی وسطای
راه کم میارن و دلشون میخواد دیگه ادامه ندن.
هدف این جور آدما یا خود نمایی و دیده شدنه و یا این قدر در نظرشون بی اهمیته که وقتی راه یه کم سنگلاخ و سر بالایی میشه پاهاشون توان حرکت رو از دست می ده.شاید همه ی ما این حس رو تجربه کرده باشیم.
به جایی میرسیم که حس میکنیم تنها و سرگردون یه جای سرد و تاریک گیر افتادیم و دیگه توان رفتن نداریم.
ولی اگه خودمونو به اونی وصل کنیم که همیشه باهامونه همیشه دوسمون داره هیچ وقت بهمون دروغ نمیگه و هیچ وقتم تنهامون نمیذاره.خودش به مقصد میرسوندمون بدون اینکه بفهمیم چه طوری!
کافیه بهش فکر کنی...
+ نوشته شده در جمعه نهم مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱ ب.ظ توسط baboloha
|

نمي دانم كه مي داني، كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است