باران عشق
![]()
می شنوی؟
صدای گریه آسمان را؟
تپش قلب ابر را؟
ببین که باران , قصه ما را به گوش برگ برگ درختان ترانه میکند!
چه سان سپیدار سراپا اشکی شده , بر زمین میچکد!
ببین دستهای مضطرب زمین را
که واژه واژه باران را می بلعد
گویی او نیز تشنه عشقی ست از جنس من و تو.
ببین , این قصه ماست که در جعد گیسوان جنگل پیچیده
جنگل سراپا غرق عطر وحشی گلها شده .
شاید باران
از بوسه های تو بر لب من می گوید که
شب بوی باغچه این چنین عطشناک ,
غنچه های خود را به هرسو می پراکند ,
برای ربودن حسی از بوسه های یاسی رنگ تو!
ببین دنیا را
غرق قصه ماست هنوز!
و من با لالایی باران عشق توست
که هر شب
بر پنجره بی مرز رویا می بارم.
+ نوشته شده در جمعه نهم مهر ۱۳۸۹ ساعت ۴ ب.ظ توسط baboloha
|
نمي دانم كه مي داني، كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است