اي خداي مستي ودلبستگي

اي خداي مستي و دلبستگي
به ياد آور ...
من آزويي داشتم
آرزوي تقسيم عشق و شادي در ميان كلبه ي خوشبختي
اي خداي مستي و دلبستگي
من ايمان داشتم
به تو !
به او !
به خود!
اما افسوس ، شولاي جفاي آن آتشدان
ايمان سينه ام را در شعله سرخ ، محسور كرد ..
اي خداي مستي ودلبستگي
دلم را خالي كن از خنده ي ديوآساي او
و پاك كن آن را از وراي يك نام دروغين (عشق)
اي خداي مستي و دلبستگي
روزها گذشت از آن باور وحشت
روز ها گذشت از عبور نفرين آن ردپا ..
در عذابم!
هيچ ندانستم چرا ،
خاك خاكستري او سرد نشد ؟!
اي خداي مستي و دلبستگي
تلخ و عاصي ايستاده ام
تا بر وجودم بورزي
باد سبكبالي و رهايی
به پروازم درآ ............
نمي دانم كه مي داني، كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است