شب است

 

و من در این آسمون پهناور

 

ستاره ای از آن خود نمی بینم

 

شاید ستاره ای بود ولی من با دستانم خاموشش کردم؟

 

نمی دانم؟

 

شاید تو آن ستاره بودی؟

 

شاید خودت دیگر نمی خواهی باشی؟

 

شاید نبودی؟

 

شاید هستی

 

و خودت را پنهان می کنی؟

 

ولی در حال هیچ ستاره ای برایم سوسو نمی کند

 

هیچ ستاره ای منتظر نگاه من به آسمان نیست

 

پس خود چرا سوسو بزنم؟

 

کاش می توانستم سوسوی خود را نیز با دستانم خاموش کنم

 

ولی افسوس...