شب بود

شب بود
در دل هوایی داشتم که باز هم بروم به نا کجا سردی دستانم را حس کردم که از روی شوق مینوشتند میدانستم که هیچ کس معنی شیرین کلامم را نمیفهد پس به امید دانستنت مینوشتم
چه
کار دشواریست وقتی بی قلم باید نوشت و بی دعوت باید خواند اما با تمام
وجود با جملاتم بازی میکنم تا نشان دهم که میشود در هر جایی خالی شد
برق چشمانم دیگر جایی را روشن نمیکند و لی لی قدم هایم کسی را بیدار
دیگر نای کنجکاوی دفتر را هم ندارم که با دلهره میدویدم دنبالش
انگار که دیگر نیستم و هیچ نیست مردم و مردند خسته ام و خسته اند
همیشه من بدم و دیگران شاد
من مقصر و دیگران آزاد
کاش در سوی کتاب هم همینگونه بود که بی رمق سزاوار مجازات باشی
در آینه اطاق خویشتن را دیدم که پیر شدم از تمام بی کسی ها
زشت شدم از تمام نرمی ها
پژمرده شدم از تمام طراوت ها
تو میفهمی که میفهمم
تو میدانی که میدانم
تو میدانی که می گریم
سکوتم را به تو میدهم که معنای حقیقی کلامم را میخوانی...
نمي دانم كه مي داني، كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است