خدا را شكر ميكنم ...




خدا را شكر ميكنم كه هستي...

نه به خاطر عشق ورزيدن به من.

خدا را شكر  ميكنم كه هستي...

نه به خاطر آغوش پر مهرت.

خدا را شكر  ميكنم كه هستي...

نه به خاطر نگاه مهربانت.

خدا را شكر  ميكنم كه هستي،

فقط به خاطر اينكه بگويم:

عزيزم دوستت دارم



شايد، نه،

حتما، پروانه در ذهن زيباي قاصدك،رويايي زيبا بوده،

كه امروز روياي زيباي مرا با خود به آسمان مي برد،

براي برآورده شدن...

قانون وصل را ميداني؟!

در حضور كوچكش نجوا مي كني،

براي  رسيدن..

آن گاه با نفس هاي  گرمت همراهش مي كني و

چشم به راه جاده،به انتظار مي نشيني تا زمانش فرا رسد،

نه...

انتظار چندان خوشايند نيست.

اما تو چاره اي ديگري مي داني گل سرخ من؟!


روزها ،هفته ها،ماها و سال هاي پي در پي مي گذرند و

چشمان خسته من  همچنان خيره به جاده مانده.

نمي دانم جاده، تا كي در مقابل چشمانم دوام خواهد آورد؟!

اما ميدانم كه روزي مي آيد.

مي آيد و من تو را،

گل سرخ،تقديم قلب مهربانش ميكنم.

و تو قول بده كه آنجا بماني تا آن سوي انتهاي من.

حتما ، نه

شايد ، ذهن زيباي قاصدك،رويايي زيبا بوده و

آن روز روياي زيباي مرابه آن سوي  آسمان، سرزمين آرزوها برده!

اگر اين گونه شده باشد...

گل سرخ  من پرواز كن...

پرواز كن به  آن سوي آسمان

درون قلب مهربانش بمان و

حتما بگو دوستش دارم، بيشتر از تمام آرزوها...

تنهايي


تنهایی


میگویم : چه تلخ است رنجها را تنها بردن! 
میگوید:بهار را باور کن
              رویشی دوباره است ،باور نکن تنهاییت را
                                              آری بهار را باور کنیم .
------------------------------------------------------------------------------

تنهايي



..ديرگاهيست که تنها شده ام ..


.. قصه غربت صحرا شده ام..


..وسعت درد فقط سهم من است ..


.. باز هم قسمت غم ها شده ام..


..دگر آئينه ز من با خبر است ..


..که اسير شب يلدا شده ام..


..من که بي تاب شقايق بودم..


  ..همدم سردي يخ ها شده ام..


..کاش چشمان مرا خاک کنيد ..


..تا نبينم که چه تنها شده ام ..

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------




صدایم کن


صدایم کن ، که من صدایت را بسیار دوست می دارم


من به هیچ کس نگفته ام که تا چه حد صدایت را دوست می داشتم


صدای تو تمام سرمای خزان


و خلوت تنهایی مرا می شکست
-----------

زندگي زيباست...

زندگی زیباست ...
و هر روزش آغازی دوباره

برای استفاده از فرصت ها و جبران گذشته


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


زندگی زیباست ...
به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز ...

و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ گل رُز ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


و اما با دور نمایی زیبا و فراموش نشدنی
با صحنه های رنگارنگ و دل نشینش ...
بی سایه، بی غم


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


و با اندکی پستی و بلندی ...
کسی چه می داند ؟
همیشه آنگونه که میخواهیم نیست ...
و هرچه میخواهیم به دست نمی آید ...

هجران ها هم حکمتی دارند


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


اما زندگی همچنان زیباست
می توان خاطراتی خوب در ذهن حک کرد
و باقی را دور ریخت ...

یاد زیبایی های زندگی تا پایان عمر نشاط و سرزندگی به دنبال دارد


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


پاییز را هم می توان زیبا دید
نگو خزان است و زردی
اتفاقات هم حکمت خاص خود را دارند
همانطور که شاخه های خشک مجموع صدای دل نشین ِ قدم هایمان را می سازند
خش خش برگ ها هم زیباست

اگر بخواهیم


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


مشکل همیشه هست
نگاه ماست که به آن قیمت و تخفیف می دهد
باید دید و نگرش عوض شود
نگاه کردن از قابی دیگر به زندگی هم جذابیت و سودمندی اثر بخشی را
برایمان به ارمغان می آورد

این راهی ست برای غلبه بر مشکلات و نهایت پیروزی و شادکامی


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گاه باید مسیر خود را عوض کنیم
همیشه یک راه پاسخگو نیست
جرئت انتخاب روشی جدید را داشته باشیم
شاید اینگونه پیروز شدیم ...
راه های حل مشکلات زیاد است و

همه کلیدی به دستمان خواهند داد


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


و البته به شرط آن که ریسمان امید و هدفهایمان

گسیخته نشود ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


بپذیریم که مسئول اعمالمان خودمان هستیم
و خالق ِ یکتا، بی حساب و کتاب ما را رها نخواهد کرد
و نظاره گر و دست گیر ماست
تنهایمان نمیگذارد
چه در سختی

و چه شادی


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


و بدانیم هرچه انجام میدهیم ثبت خواهد شد
و خوبی و نیکی کردن را فراموش نکنیم
آری اینگونه است رسیدن به اوج
باید بخواهیم
نهراسیم
بتوانیم
ببینیم
تلاش کنیم
فردا را بخواهیم

از گذشته به جز تجربیاتش مابقی را دور ریزیم


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


آری
زندگی با همه سختی ها و مشکلاتش
باز هم زیباست

رنگارنگ و شیرین


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تنهايي

تنهایم

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

****

می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

می خواهم در بیرنگی گم شوم

****

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

          می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

               جا ماند

****

جای تامل نیست

قاصدکها آمده اند

و تو در سرود خلسه و خاکستر

                           ناپیدا شده ای

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

و به انتظار شب بوها

که در بهاری زرد

به شکوفه نشست

****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

      بادبادکهایت را با خود برد

****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

و آفتابگردان نگاه تو

در آسمان هشتم

ناتمام ادامه دارد

و من

به یاد آن پرنده ای می افتم

که صبح

در متن بلوغ و آفتاب

ناپیدا گم شد

     ناپیدا گم شد.

دلتنگی




کاش یک روز دلم

با خودش یک‌دل و یک‌رنگ شود

تا که اقرار کنم:

گاه گاهی دل من

دوست دارد که برای تو فقط تنگ شود

می‌زند شور دلم

گاه برای تو فقط

دوست دارد نگرانت باشد

و برای گذر از هر خطر و حادثه‌ای

دیده‌بانت باشد

به خدا دست خودم نيست.....من صبورم اما...


به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم


يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

 
     بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

                  بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

                         و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

                                                                          من صبورم اما . . .

   آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست...

سفر عاشق

 

عاشقی می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید وهی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود...

 

 

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است...

 

خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم. عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را...

 

اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است. خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، درسفری که که نامش عشق است. و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد. عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود...

 

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت...

 

جز خدا...

جستجوي خدا...


كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.


رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.


نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار

جاده‌بودن‌ و نرفتن؛


درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در

جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...


مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را

نخواهد یافت.


و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌

كه‌ باید.


مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...


به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار

جاده‌ بود.


زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.


مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.


درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌

چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.


حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...


دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا

نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!


درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست