
شايد، نه،
حتما، پروانه در ذهن زيباي قاصدك،رويايي زيبا بوده،
كه امروز روياي زيباي مرا با خود به آسمان مي برد،
براي برآورده شدن...
قانون وصل را ميداني؟!
در حضور كوچكش نجوا مي كني،
براي رسيدن..
آن گاه با نفس هاي گرمت همراهش مي كني و
چشم به راه جاده،به انتظار مي نشيني تا زمانش فرا رسد،
نه...
انتظار چندان خوشايند نيست.
اما تو چاره اي ديگري مي داني گل سرخ من؟!
روزها ،هفته ها،ماها و سال هاي پي در پي مي گذرند و
چشمان خسته من همچنان خيره به جاده مانده.
نمي دانم جاده، تا كي در مقابل چشمانم دوام خواهد آورد؟!
اما ميدانم كه روزي مي آيد.
مي آيد و من تو را،
گل سرخ،تقديم قلب مهربانش ميكنم.
و تو قول بده كه آنجا بماني تا آن سوي انتهاي من.
حتما ، نه
شايد ، ذهن زيباي قاصدك،رويايي زيبا بوده و
آن روز روياي زيباي مرابه آن سوي آسمان، سرزمين آرزوها برده!
اگر اين گونه شده باشد...
گل سرخ من پرواز كن...
پرواز كن به آن سوي آسمان
درون قلب مهربانش بمان و
حتما بگو دوستش دارم، بيشتر از تمام آرزوها...
