˙·٠•●خدایا!

.

.

اینکه میگی از رگ گردن به من نزدیکتری و ازین حرفا

در سطح درک من نیست یه دقیقه بیا پایین بغلم کن . . .

ای مــتــرســـــــــــک !



آنقدر دستهایت را باز نــــــــــــکــــــــــن کسی تو را در آغوش نمیگیرد

ایــســتــادگــی هــمــیــشــه تــنــهــایــی مــی اورد!

شبها زیر دوش آب سرد بیصدا رها میکنم بغض

 

زخمهایت را و همه میگویند .....

 

خوش به حالش چه آسان فراموش کرد




نــہ تــرسے בر نـگـاھـش

نــہ اضـطـرابے בر פּجـوבش

نــہ عـشـقے בر سـرش

نــہ בرבے בر בلـش

فـقـط شـبـیـہ oــن قـــבم oــے زنـב،

ســایــہ ام،

خــوش بــہ حــالـش...

نــه از تنهــایــی مــی‌تــرســم،


نــه از تنهــا مــانــدن!


تــرســم از تنهــا بــودن،

 
در كنــار دیگــــــری ســت . . .

 تو آنجا!

من اینجا!

مشکل از مانیست

نیمکت های دنیارا بد چیده اند...

نه اینکه زانو زده باشم,نه !!!!!

فقط....

تنهایی کمی سنگین است...


به جای خالیش بیشتر از خودش عادت کرده ام

چقدر سخت میگذرد این روزها

روز هایی پراز تنهایی

خالی از تو

روزهایی که هرکی از کنارم میگذرد 

بانگاهی پراز ترحم

میگویید:گفتم که میره...

 دلتنگی

 همون مکثی که 

 رو اسمش میکنی

 وقتی شماره های گوشیتو بالا وپایین میکنی....

ای کـاش تـنـهــا یـکــــنـفــر...

هــم در ایــن دنـــــیــــا مـــرا یــاری کـنــد ..

ای کـــاش مـــی تـــوانــستـــم ...
بــا کـسـی درد دل کـنـــم تـــا بـگــویـــم کــه ...
مــن دیــگــر خـســتـــه تـــر از آنـــم کـــه زنـــدگــی کـنـــم
تـــا بـــدانـــد غــم شـبــهـــا یــــم را....
تــــا بــفــهــمـــد درد تــــن خــستـــه و بـیــمــــارم را .....
قــانـــون دنــیـــا تــنـــهــایـــی مـــن اســـت


اینکه یواشکی دلتنگش باشی خیلی بهتر از اینه که بهش بگی و هیچ جوابی نگیری …




گاهی چه دلتنگ میشویم برای یک مواظب خودت باش برای یک هستم برای یک نوازش برای یک آغوش …




همیشــــه دلتنگی
به خاطر نبـــــــودن شخصی نیست
گاه به علت حضور کسی در کنارت استـــــــ
که حواسش به تــــــــو نیستــــــــ


دارند مرا از زمين مي کشند بيرون
ز آغوش ِ تو
چيزي بگو
ببين
جز من تويي که مانده اي
بگو
جاي تو، من مُرده ام ..
دستم را بگير
قرارگذاشته بودم
حالا که خانه دارد مي ريزد
در آغوش ِ تو فرو بريزم

مورد اعتماد بودن بهتر از دوست داشتنی بودن است .



تنهایی را دوست دارم .
عادت کرده ام که تنها با خودم باشم ،
دوستی میگفت:
عیب تنهایی این است
که عادت میکنی خودت تصمیمی می گیری،
 تنها به خیابان می روی،
به تنهایی قدم میزنی .
پشت میز کافی شاپ تنهایی می نشینی و
آدمها را نگاه میکنی ،
ولی من به خاطر همین حس دوستش دارم .
تنها که باشی
نگاهت دقیق تر می شود و معنا دار ؛
چیزهایی می بینی که دیگران نمی بینند،
در خیابان زود تر از همه میفهمی پاییز آمده و
ابرها آسمان را محکم در آغوش کشیده اند
میتوانی بی توجه به اطراف،
ساعتها چشم به آسمان بدوزی
و تولد باران را نظاره گر باشی.
برای همین تنهایی را دوست دارم
زیرا تنها حسی است که
به من فرصت می دهد خودم باشم
با خودم که تعارف ندارم
سالهاست به تنهایی عادت کرده ام. . .

این چرندیات که می نویسم و کَسی نمی خواندشان ..

همه شان برای روز مباداست ..

وقتی بیایی این ها را پرت می کنم جلویت ..

تا بدانی که چه می گذشت

وقتی نبودی .......!


"هروز که آدمای دورو برم ازم دور و دورتر میشن احساس میکنم

دارم بزرگ و بزرگتر میشم"

گاه سکوت معجزه می کند
بودن همیشه در فریاد نیست
فقط کافیست خوب گوش دهیم
این سکوت،خود از جنس فریاد است!

" ـــــــ تلخ میگذره ـــــــ"


این روزها رو مبگم که قراره از تو ...

که آرام جان لحظه هام بودی برای دلم

یک انسان معمولی بسازم !

هرگز منتظر فرداي خيالي نباش
سهمت را از شادي هاي
همين امروز بگير ...

سکوت‍ـــــــــــ ــ ـــ ...

سکــوتــ ــــ  کـــه مــی کنــ ــم


مــی گــویـ ـی خــداحــافـ ـظ  ...


لطفــ ـا دیگــر سکــوتــ ــــ هــایــم را تفسیــ ـر نکــ ـن !!


اگــر مــی تــوانستــ ـی معنـ ـی آن هــا را بفهمـ ــی


کــه کــارمـ ـان ...


بــه " خـداحــافظـ ـی "  نمــی کشیـ ـد...

 


سلام کافه چي..
امشب نه قهوه ميخورم نه حتي چيز ِ ديگري
فقط برايش يک پيغام دارم ! اگر آمد به او بگو !
فلاني گفت : تو که باشي مرا هيچ باکي از هيچ جاده اي نيست ،
با تو تا نا کجا هم مي آيم ،
حتي تا پشت ِ کوه ِ قاف !
تو فقط باش ،
همين

گاهی هیچ کس را نداشته باشی بهتر است ...

باور کن داشتن ِ بعضی ها ,

تنهاترت می کند

ای کاش میشد یه گوشه نوشت:
"خدایا،امشب خیلی خسته ام فردا بیدارم نکن.."

به رویت نیاوردم … !

از همان زمانی که جای تو به من گفتی : ” شما “

فهمیدم

پای او در میان است . . .!!!

مـــن ...  تـــــو  ...  مـــا  ...

يادت هست ؟؟؟

تمام شد ...

حــالا ...

تــــو  ... او  ...  شــــما ...

مــن هم به ســلامــت   ...........



هر چه میروم  ........   نمیرسم !
 
 
 گاه با خود فکر میکنم نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها  !!!!
 

در همین حوالــی کســانی هستند که تا دیــروز میگفتند :


" بدون تو حتی نفس هم نمیتوانم بکشم "

و امروز در آغـــوش دیگری..


نفس نفس میزنند .